part 4
ویو آرو( همون ادمین فلک زده)
جونکوک سمت سینه های دخترک رفت اونا رو هم با کاردستی خوش تزیین کرد .
از روی دخترک بلند و شد و گفت : بلند شوو.
الارا: اگه نخوام چه غلطی میخوای بکنی عوضی؟
جونکوک: با اربابت درست صحبت کن!
الارا: ارباب؟ منظورت چیه ؟
جونکوک: اون قرار داد ازدواج رسما تو رو برده ی من میکنه دختر کوچولو!
الارا: خفه شو عوضی من هیوقت قرار نیست زن تو بشم!
جونکوک: اووو چه جالب ولی تو همین الانشم مال منی بابات تو رو به من فروخته!
جونکوک: در ازای تو پول خیلی خوبی گیرش میاد و میتونه خودشو از ورشکستگی نجات بده.(با پوزخند)بغض گلوی دخترک رو چنگ میزد .جونکوک دیگه حس و حال ادامه دادن نداشت پس شروع ب پوشیدن لباساش کرد.
همون طور که داشت کمربندشو میبست رو به الارا لب زد: تو هم بهتره عادت کنی چون از این به بعد به من تعلق داری ! فهمیدی؟
الارا فقط بغض کرده بود.جونکوک سمت دخترک رفت و چونه اش رو گرفت بین دو انگشتش و کلماتشو توی صورت دخترک پرت میکرد .
جونکوک: تو الان مال منی و هر کاری که بخوام هم باهات میکنم اینو تو اون کله ی کوچیکت فرو کن الارا!
الارا: خواهیم دید عوضی!
جونکوک: ترجیح میدم ددی صدام کنی!
الارا: به همین خیال باش بعدشم من اصلا از تو خوشم نمیاد و دوست پسر دارم!
جونکوک: اوو چه جالب دلم براش میسوزه چون به زودی قراره دوست دخترش با من ازدواج کنه!
الارا : به همین خیال باش عوضی من همینطدر ساکت نمی مونم .
جونکوک: خب منتظر باش و ببین چی کار می تونم بکنم ، یادت باشه برای مافیایی مث من کشتن دوست پسرت مث اب خوردنه.
دوباره اشک تو چشای الارا جمع شد اما تنفر توی نگاهش موج میزد . و جونکوک که متوجه ی این شد پوزخندی زد و کرباتشو درست کرد و از خونه زد بیرون .
ویو الارا:
امدم از اتاق برم بیرون که دیدم در باز نمیشه درو باز کن عوضی .تا اخر عمر که نمیتونی منو اینجا نگه داری .
صداشونو از پشت در میشنیدم
جونکوک: اگه از این اتاق بیاد بیرون ی گلوله حرومت میکنم فهمیدی؟
بادیگارد: بله قربان.
____________________________
بچه ها این داستان با همه ی اونایی که خوندیدن فرق داره و هیچ چیز قابل پیشبینی نیست . وینکه میخوام نظر صادقانتون رو راجبش بدونم تا الان چطور بوده؟
______
شرط ۳۰
جونکوک سمت سینه های دخترک رفت اونا رو هم با کاردستی خوش تزیین کرد .
از روی دخترک بلند و شد و گفت : بلند شوو.
الارا: اگه نخوام چه غلطی میخوای بکنی عوضی؟
جونکوک: با اربابت درست صحبت کن!
الارا: ارباب؟ منظورت چیه ؟
جونکوک: اون قرار داد ازدواج رسما تو رو برده ی من میکنه دختر کوچولو!
الارا: خفه شو عوضی من هیوقت قرار نیست زن تو بشم!
جونکوک: اووو چه جالب ولی تو همین الانشم مال منی بابات تو رو به من فروخته!
جونکوک: در ازای تو پول خیلی خوبی گیرش میاد و میتونه خودشو از ورشکستگی نجات بده.(با پوزخند)بغض گلوی دخترک رو چنگ میزد .جونکوک دیگه حس و حال ادامه دادن نداشت پس شروع ب پوشیدن لباساش کرد.
همون طور که داشت کمربندشو میبست رو به الارا لب زد: تو هم بهتره عادت کنی چون از این به بعد به من تعلق داری ! فهمیدی؟
الارا فقط بغض کرده بود.جونکوک سمت دخترک رفت و چونه اش رو گرفت بین دو انگشتش و کلماتشو توی صورت دخترک پرت میکرد .
جونکوک: تو الان مال منی و هر کاری که بخوام هم باهات میکنم اینو تو اون کله ی کوچیکت فرو کن الارا!
الارا: خواهیم دید عوضی!
جونکوک: ترجیح میدم ددی صدام کنی!
الارا: به همین خیال باش بعدشم من اصلا از تو خوشم نمیاد و دوست پسر دارم!
جونکوک: اوو چه جالب دلم براش میسوزه چون به زودی قراره دوست دخترش با من ازدواج کنه!
الارا : به همین خیال باش عوضی من همینطدر ساکت نمی مونم .
جونکوک: خب منتظر باش و ببین چی کار می تونم بکنم ، یادت باشه برای مافیایی مث من کشتن دوست پسرت مث اب خوردنه.
دوباره اشک تو چشای الارا جمع شد اما تنفر توی نگاهش موج میزد . و جونکوک که متوجه ی این شد پوزخندی زد و کرباتشو درست کرد و از خونه زد بیرون .
ویو الارا:
امدم از اتاق برم بیرون که دیدم در باز نمیشه درو باز کن عوضی .تا اخر عمر که نمیتونی منو اینجا نگه داری .
صداشونو از پشت در میشنیدم
جونکوک: اگه از این اتاق بیاد بیرون ی گلوله حرومت میکنم فهمیدی؟
بادیگارد: بله قربان.
____________________________
بچه ها این داستان با همه ی اونایی که خوندیدن فرق داره و هیچ چیز قابل پیشبینی نیست . وینکه میخوام نظر صادقانتون رو راجبش بدونم تا الان چطور بوده؟
______
شرط ۳۰
- ۱۱.۹k
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط